سرزمین ادبیات
!گل های عشق پارسی زبانان هرگز رنگ نخواهند باخت
سالروز درگذشت دكتر علي شريعتي بر همه ي فرزانگان ايران زمين تسليت باد. انديشه ي يك مرد بزرگ درباره ي خرقه پوشان هميشه حاضر و مبرا : استثماري وقيحانه تر از استثمار آمريكايي در بين همين مومنين و حاجيان بازار خودمان و سرمايه داران مومن و مقدس و واقعا معتقد ما مطرح است و وجود دارد و در عين حال اسمش هم اسلام و شديدترين و تندترين اسلام و تشيع ابوذري هم باز مطرح است . اين مرزها را بايد از هم جدا كرد . حساب ها را بايد از هم جدا كرده به درك كه خيلي از مومنين مقدس را هم در اين مرز بندي دقيق خارج از مرز اعلام كنيم و فدا كنيم مگر هميشه بايد بايستيم و آنها ما را تكفير كنند بگذارما هم ياد بگيريم. ما مي ايستيم و آنها را تكفير مي كنيم. تكفير كه حق يك گروه انحصاري خاص نيست ما هم ياد مي گيريم... سالروز بزرگداشت سعدی بر همه ی فریختگان ایران زمین مبارک باد. دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرنده سنگ یکی فتنه دید از طرف بر شکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوش تر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست تو را دیده و سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش مگر باز دانی نشیب از فراز نگوئی که آن کوتهست و آن دراز نازنین بهار در راه است بر آن باش که سرشت خود را از نو بنگاری! هزاران هزار توصیف گر بر آن اند که زیباترین فصل آفریدگار را توصیف کنند . هر نشانه ای در طبیعت سخن ور است و باز می خوانند نغمه ی سرور ، نغمه ی نشاط ! آنان بدین می اندیشند که اندیشه ی من و تو را با خود همراه کنند و چه زیباست اندیشه ای که هم سفر بهار شد. انگیزه ی سفر را بهار داد و توشه ی سفر را اهل تفکر فراهم می کنند . ای کاش ارزش سفر را بدانیم و توشه اش را نیز ارزنده بر گزینیم . ای کاش توشه ما نشان روح بلندمان و یکی از هزاران حکمت بهار باشد. چه دلنواز ، آغاز سال آدمیان ایران زمین با بهار همراه است این بدین معناست که طبیعت با آغاز سال ایرانیان همراه شده و آغازی زیباتراز نو اندیشان اهل این خطه می طلبد . و در نهایت می طلبیم برکتی الهی بر انسان های آغازگر که در بهار از نو طبع بلند خود را به یاد می آورند در راه تجلی آن می کوشند. پروردگارا بهار زیبایت را با اندیشه های زیبا همراه کن و سلامت جسم را از ما دور نکن! از نادان بگریز! روزی شخصی دوستی نادانی را گفت: مرا چشم درد می کند چه تدبیر باشد؟ نادان پاسخ داد : مرا پارسال دندان درد می کرد برکندم ... درد تو نیز چون درد من درد است و همین بر صحت کلامم کافی! طنز پردازنامی : عبید زاکانی نگاهی حسرت آلود در چشمان کلاغی دیدم . بینوا در حسرت رفتن به بارگاه معابد اشک می ریخت. چرا اینگونه به مخلوقات نگاه افکنیم ؟ حال که چشمانمان هفت رنگ را می بیند چرا ما اینگونه مشکل پسند باشیم؟ کلاغ را همیشه سیاه ببینیم و کبوتر را سفید؟ وای که چقدر نیرنگ یک رنگی بر هم سوار می کنیم ! و برای خنده ای تصنعی خود را خوش مشرب می پنداریم! آری کلاغ را در آینه دیدم ! هرچه دیدم سیاه دیدمش ! خم به ابرو آوردم و سیاهی را نپسندیدم و کلاغ پر زد و رفت . می دانم ، رفت سراغ آینه ای دیگر! بینوا پنداشت آینه سیاه نشانش داد ! بسیار اشک ریخت . گمان کرد اشک چشمش سیاهی تنش را می شوید . و من چه نادان بودم که سیاه را سیاه دیدم! به یاد آوردم در کودکی بنان بر زمین می بردیم و فریاد می زدیم : کلاغ پر! این نعره در گوشم پیچید ! تا کی کلاغ پر؟ کلاغ هم دوست دارد بماند ! عاشق شود و عشق بیند! و افسوس که چه زشت نگاه می افکنیم ! اگر کلاغی سیاه کنار گلی زیبا بود، از هر دو روی می گردانیم و زیبایی گل را نیز انکار می کنیم . باید بدانیم رسم شقایق بودن را! خار بی هیچ در دل گل خانه نمی گزیند! کلاغ برای تنفر و سیاهی بر زمین نمی آید! لاله اهل دشت نیست و تیغ اهل بادیه ! خانه ی کبوتر گنبد نیست و خانه ی کلاغ خاشاک! و چرا می نگریم که اگر کلاغی سیاه بر گنبدی طلایی رفت شوم است؟ ای بد اندیش ! بدان که نگاه تو شوم است ! بدان سیاهی کلاغ گنبد را سیاه نمی سازد! بینوا کلاغ دل پاک هم هوای پاکان می کند . همان گونه که دل سیاه تو نیز هوای پاکان می کند. با پاکان هرچه سیاه باشند بنشین ، که قیاس سیاه ظاهر و سیاه باطن از سیاه اندیشی توست. بیاید ایمان بیاوریم که کلاغ سیاه ، دل سفیدی دارد. چه خواهد شد اگر مرد بگرید؟ چه فاجعه ای است اگر صدای هق هق مرد در عالم سکوت بپیچد؟ ساده تر بگویم... چرا مرد می گرید؟ چه کسی او را می گریاند؟ حقارت ...؟ نه! گرسنگی ...؟ نه! فقر ...؟ نه! مرد به اینان نالان است ، اما هیچ گاه مردانگی خود را با گلایه از درد تن به باد فنا نمی سپارد! من می دانم مرد به چه می گرید! می ترسم اگر بگویم مرا هم بگریانند ... اما ترس برای چه؟ خدا را دارم.... آری او بر درد من آگاه است. او ظالم و مظلوم را بی هیچ ظلمی سزا می دهد . آری ! مرد از مترسک می گرید ... همانی که درون را پوچ نهاده و با پوچی تهدید به مرگ می کند. مترسک اگر خالی نبود که نمی ترساند! مرد از این می گرید که صدایش در گلو حبس گشته. او از این می ترسد که پوچی سران او را به خاموشی و خیانت نشانده ! مرد گمان می کند اگر از مرگ بترسد و صدا در گلو خفه کند خیانت کرده! آری او درست گمان می کند ... اما در جامعه ی خیانتگران خیانت او نه تنها خیانت نیست ... بلکه متانت ، تواضع و حرف شنویست... مثال این است که چون خاموش است و سخن نمی گوید درونی آرام دارد . وای از این درون آرام که آتش زیر خاکستر است ... که اگر شعله ور شد مترسک خاموشش می کند . مترسک مثال ظرف تهی هیاهوی بسیار دارد . خود می گوید و خود می خندد ... اما خنده ی او نشان گریه ی من و توست . مبادا من و تو هم با او بخندیم. عشق در انتهای تاریکی روشنی یافت و در سخت ترین دقایق جاودانه ماند و بر سنگ ترین دل ها ارزانی گشت و هیچ کس او را نیاموخت که عشق آموختنی نیست بهتر از هر چیز دیگر آمدنی است و عاشقان تا زمانی که عشق بر آنان نظر نکرد هرگز خود را عاشق نیافتند و ماه هرگز خود را زیبا ندید مگر شب های مهتابی و ستاره هرگز بر خود ننازید مگر لحظه های با خدا بودن و ابر هیچ گاه گریان نشد مگر آنکه مکافات عاشقی کشد و خداوند هیچ گاه از من نرنجید مگر روزی که عشق را به دست باد سپردم و او را افسون تر از همیشه فراموش کردم. از کنار برگ های خزان گذشتم . نم نم و آرام ،آسوده و خیالی. صدای باد در آن طلوع صبح در گوشم می پیچید. باد گذر می کرد و برگ های فروریخته را با خود به این سو و آن سو می برد. چه زیبا مست باده ی خیال رویا هایم را تقدیم او کردم. او غبار را با وزش صبحدم از دلم ربود. ربود تا آنکه جانم آرام گیرد و گام هایم استوارتر شوند. با پای خود برگ ها را خرد و خردتر می کنم ، به یاد روزهای کودکی و در کوچه پس کوچه های معرفت. حال می خواهم خط مطلق منیت را به دست باد سپارم و مانند کودکان کوچه های پر خاطره در همان گروه بازی دوباره ما شوم. اگر خیال من بال و پر داشت صبحگاهان با دنیایی خاطره ی زیبا ، با نسیم صبحدم همراه می شد و سوار بر برگ های خزان به دورترین نقطه ی رویا سفر می کرد. گنجشکان از صدای باد هراسان می شوند و بهر گرما از سوز و سرمای پاییزی بال و پر می گسترانند. چه زیبا صدای باد با من سخن می گوید و چه زیبا در گوشم نغمه ی آرامش می خواند. الهی به حق همه ی لحظات پر برکت زندگیمان آرامش این پاییز را بر ما همچون بارانی از رحمت عطا کن. هوا تا ریک بود و نوایی سرد دل را نوازش می داد . نور مهتاب از پنجره ی محقره ی تاریک مرا یاد آور شگفتی می شد . ستاره ها به دور مهتاب حلقه زده بودند و به درون محقره ی تاریک من می نگریستند. شب آرامی بود ، صدای قورباغه ها به من تلنگر تکاپو می زد ، جز صدای طبیعت ، صدایی از جایی بر نمی خواست . همه ی آیات آسمان با من سخن می گفتند . صدایی سبز در تاریکی شب مرا طراوت می بخشید . هرگز چنین شب شگفتی را نظاره گر نبوده ام. جنجالی آسمانی به پا بود . هر از گاهی ابر عاشقانه چهره ی مهتاب را از من می پوشاند ، گویی او هم قصد بر ثنای آسمان کرده بود. صدای شعری دیرینه از خاطرات کوچه های کودکی به گوشم می رسید. غرق در حکمت زمینی و آبی آسمانی بودم . بی خورشید روزهای کودکی صبح سفید محال است . قلم ، حق خاطرات و زیبایی زندگی کودکی مر ا ادا نمی کند. این خاطرات برایم از نوش شیرین تر و از وصف فراترند. دیگر افسوس لحظات مرده را نخواهم خورد زیرا من در شبی به سر می برم که تمام دنیای من و خاطرات شیرینم است. هزاران هزار از این لحظه ها پشت دیگری می روند و کودکی مرا از من دور می کنند. و افسوس که آن روزها را دیگر هرگز نظاره گر نخواهم بود. اینجا آینه ی تجلی عشق است . به هر ذره ای از مخلوقات که بنگری به حکمتی نه چندان آشنا دانا می شوی . تا به اکنون شنیده ای به غیر از او دست نیاز بر افکنده باشیم ؟ هرگز! می دانم آنگاه که بر خاک سجده کردی بر کسی جز او نمی نگریستی . به هر سو از این چرخه ی زیبا که بنگری بر علمی نایل خواهی آمد که مدت ها دانایان را در پی خود نا کام برده و تنها بر نیازمندان آشکار است ، پس چه حاجت بر نومیدی می دانی تا زمانی که او با توست. اندکی بر آن شب مهتاب بنگر ، همان لحظه که ستارگان بر عاشق خود ، ماه تابان حلقه زده اند و بهر عشق طنازی می کنند و هوش را از سر مهتاب می ربایند. اندکی درنگ کن ! این حکمت زیبا تو را به چه چیز وا می دارد ؟ چندان از پروردگار باری تعالی طلب معرفت کن که مبادا تو را با حال خود واگذارد و همچون مرداب در عالمی که هر مخلوقی از آفرینش بر ثنا و ستایش رب دست نیاز بر افکنده اند ،تنها در میان سیل جاری واگذارد . و اینک خروس صبحگاهی نغمه سر داد و چه دلنشین اهل زمین را بهر زندگانی بیدار کرد . همان مرغان زیبایی که می دانند زندگی چیست. و لحظه ها را غنیمتی با حکمت می دانند . و با نغمه ی ناز آسمان بهر ثنا طنازی می کنند. و چه زیبا خورشید طلوع کرد. گرد زعفرانی خود را بر ما تاباند. و ما چه غافل بودیم. ندانستیم. آفتاب خواست ما را یاد آور انسانیت باشد. و چه بی ثمر! و زیباتر از آن ابر معرکه ای به پا کرد. و خورشید را چه نا جوانمردانه از ما پنهان کرد. و ما چه آسوده غافل بودیم. و از فراق خورشید لرزیدیم. و باز ندانستیم که چرا می لرزیم. آنگاه ابر گریان شد از دل سنگی ما . و خداوند رحمتش را نثار ما کرد . و ما چه نا مهربان! آنگاه دانه گندم ، اشک ابر را غنیمت دانست و با او زندگی ساخت . و ما از بهر همان دانه زیستیم. و چه غافل! فصل رنگین باز آمد و ما را در ظاهر خود متحیر ساخت. افسوس که نفهمیدیم. و گل را از ساقه چیدیم. چه نامهربان! مگر گناه گل جز ثنای آسمان چه بود ؟ او شکر آفریده های پروردگارش را کرده بود و این گونه آراسته گشته بود. و ما دریک چشم بر هم زدن او را از زندگانی دور ساختیم. و چه خود خواه بودیم. آن گاه که گل رنگ با خت و چشم فروبست. هنوز نفهمیده بودیم که چرا این گونه پژ مرده گشت. وای بر ما که چه نادانیم! و هیچ گاه هست را نمی یابیم. و او همواره با ماست . و افسوس بر جاهلیت و نادانی . تصور کن پا به عرصه ای نهاده ای آرام ،به تازگی با موج دریا انس گرفته ای و جز آن صدای دیگری آرامشت را در هم نمی کوبد . دنیایی آرام را تصور کن که از هر گونه هیاهوی مصون است . فقط صدای یک تار در کنار زیبایی های جهان همدم توست. احساس کن لحظه ای همه با تو وداع گفتند و تنها در میان سکوت جاری نشسته ای . سعی کن خاطرات آزردهنده را از ذهنت پاک کنی، تویی که تنهایی را دوست داری بر این کار توانایی. لحظه ای آرامش درونی،حتی صدای خود را صدای موج بشنو. آرام آرام برخیز و نقش آرامش را بر روی ماسه ها ترسیم کن ، می توانی آنچه در دل داری بر روی ماسه ها ترسیم کنی تا به آب دوباره پاک شود. لحظه ای درنگ ! چقدر زیباست . کلامی با مرغان دریایی سخن گو . آنان همگی تو را به زبان دل خود پاسخ خواهند داد . باز آنچه از اندوه در دل داری به تن ما سه های سنگ دل بسپار آنان به نرمی تو را می پذیرند . تصور کن گاه نم نم باران به کمک تو می آید ! او هم می خواهد آلودگی را از دل تو براند و شادی همیشگی به تو ببخشد . او مهمان توست ! بپذیرش. تنها به صدای موج تامل کن ! همه مرده اند، مهر آدمی پر پر شده تنها به صدای تار اکتفا کن. غایت زندگی تو آرامش است پس او را دریاب ! از آب نترس و آرام آرام به قصد دیدن موج نزدیک شو. تلنگور آب سرد به تو می گوید من هم برای آرامش تو هستم . چشمانت را ببند و دوباره با مرغان دریایی سخن گو. همه چیز برای به آرامش رساندن تو مهیاست . از آنان دریغ نکن! قدمی جلوتر بردار و باز با تکه چوبی آنچه در دل داری به ماسه ها بسپار این بار به آب نزدیک تری و زودتر درد دل تو را از تن ماسه ها می شوید پس باز هم به او نزدیک شو . لحظه ای برگرد و ببین چقدر از هیاهوی فاصله گرفته ای. تو اکنون در دل دریایی! حال لب باز کن و فریاد کش، چه می شنوی؟ صدای تو در جواب تو کمرنگ است . پس آرامش به جای صدای وحشی نشسته . بار دگر فریاد کش . آری پاسخ تو صدای خودت است. پس تو و آرامش تنها هستید . حال برگرد و روی سخره ای آرام بنشین و از قید و بند آزاد باش ، این سخره سنگ دل نرمی دارد . به او اطمینان کن . راحت بنشین و حال نسیمی را حس کن که قصد دارد آب را از پای تو برهاند . چه نسیم خنکی! اکنون هر چه دگر در دلت مانده به نسیم بسپار که او هم برای آرامش تو آفریده شده. در این زندان آدمی سخن بسیار می گوید ، رنگینی دنیا را بسیار می بیند و چه بسا دل خود را بهر این زیبایی ها به ودیعت می گذارد . زمانی غرق در خیالات زودگذر زندگی می سازد ، گاهی دیگر بیشتر می اندیشد و با شمارش لحظه ها اندیشه ی خود را ویران نمی کند. اکنون زمانی فرا می رسد که طبیعت او را ندای کمال می دهد و او با سینه ای لبریز از غرور ادای بزرگان را بر جا می آورد بی آنکه بداند بزرگی انسان در بزرگی قامت نیست ، بزرگی در کمال و معرفت توست ،در بلند نظری و دریا اندیشی توست . بدان که آنچه در ظاهر داری هدیه ناخواسته پروردگارت به تو بوده و اکنون آنچه می شوی نیمی از محبت معبودت است و نیمی دگر هدیه تو به هر آنکه را می باید، پس بکوش بزرگی خود را در هدیه ات تجلی داری زیرا ارزش و عظمت این هدیه از هر آنچه می نگری بیشتر است. حال اگر هدیه خود را به کمال رساندی زبان نگهدار تا دیگران از هدیه تو فیض برند زیرا که اگر خودت لذت دیدن هدیه را به زبان آوری ، از درون آن را بی ارزش کرده ای بی آنکه بدانی چرا کوششت آن گونه که می باید نبوده . پس اگر به موهبت افتادگی نایل آمدی بدان نیم بسیاری از هدیه ات به دل طبیعت راه یافته! مرا پروا می دهند از بی دلی بی آنکه بدانند بی دلان کیستند ! مرا شوق بیداری می دهند غافل از اینکه خود در غفلت زیسته اند ! مرا نماینگر حیات می دانند بی آنکه بدانند با گردش زمین آنان هم به دور خود چرخیده اند . و اندوه که چه زود می رویم و افسوس که چه قدمهایمان سست اند. قدم بر می دارم بهر نور، بهر فانوس ، بهرزیبایی و چه با شکوه است راه گذرم! چه تبسمی بر لبانم لانه کرده و چه ناله ای در این لانه روی پنهان کرده! صادقانه با دل خود سخن می گویم زیرا که تنها من و او معنای صداقت را می فهمیم. عاشقانه با معشوقه ام هم آغوش می شوم زیرا بزرگی تنها معبود مرا می باید . و چه دل نواز باران بر پنجره می کوبد و صدایم می کند، من اینجا هستم! به انتظار تو ای برکت موهوم ! ای نوازنده ی صدای طبیعت من در کنار تو هستم. به رقص برگ بیدارم او می رقصد و مرا با وزش خود به دورترین کرانه ها می برد. و چقدر فاصله ها ناپیدایند پس چه زیبا صدایمان در کرانه ها پرسه می زنند ! پرسه می زنند و ما را به خیال با زمزمه ی هستی غرق در خویشتن می کنند پس چه سعادتمندیم حال که با رقص برگ به زمزمه ی معبودمان نشسته ایم! قطعا اندیشه ی چه بگویم... زیباتر از حسرت چه گفتم است! به آرامی نگاه به دیدمان جهان می اندازیم و گامی به سوی معرفت بر می داریم . از نبود جسم هیچ نمی ترسیم زیرا خداوند کریم روح ما را برتری بخشیده و حال که بر این فیض برتر نایل آمدیم چه زیباتر می شود این گونه که صادق تر با نفس خود به سخن بنشینیم. و چه نگارین به بهار نگریستم و چه دل نواز یاس را بوییدم به راستی که بوی بهار در آن روی پنهان کرده. به سبزی و سبزینگی خنده ای نشسته و من با قلب خود این خنده را حس کردم ولی افسوس که شاید این آخرین تبسم من باشد . به رسم دیرین نیاکان خود آنچه را می باید بر سفره ی عید نهادم . تلالو آب در کاسه دل را نوازش می داد و سرخی سیب مرا یادآور جاودانگی شد. چه تبسمی از گرمای آتش بر خاست و آینه چه مهربان آن را به من نمایاند . همان آینه با نمایش کتاب پروردگار معنویت را باز زیباتر از همیشه به من باز گرداند. وقتی به زیبایی دل می نگرم تبسم مسرت آمیزی بر لبانم می نشیند و من آن را می دانم مگر آنکه اندوه در دلم خانه گزیده باشد. اینک عید را با لباس نو و مهربانی شناختم و باز چه مهربان دست مادر بزرگ را بر دستانم فشردم . گونه هایم روی گونه های مهربانان مرا ندای دوستی و فرار از کینه می دهد. جاوید باد این سنت زیبا . همیشگی باد زیبایی های نیاکانمان و خدایی باد عطر بهار و زندگی. هميشه به نداي درونتان گوش دهيد اين ندا كمتر دروغ مي گويد
| Design By : Night Skin |


