|
و چه نگارین به بهار نگریستم و چه دل نواز یاس را بوییدم به راستی که بوی بهار در آن روی پنهان کرده. به سبزی و سبزینگی خنده ای نشسته و من با قلب خود این خنده را حس کردم ولی افسوس که شاید این آخرین تبسم من باشد . به رسم دیرین نیاکان خود آنچه را می باید بر سفره ی عید نهادم . تلالو آب در کاسه دل را نوازش می داد و سرخی سیب مرا یادآور جاودانگی شد. چه تبسمی از گرمای آتش بر خاست و آینه چه مهربان آن را به من نمایاند . همان آینه با نمایش کتاب پروردگار معنویت را باز زیباتر از همیشه به من باز گرداند. وقتی به زیبایی دل می نگرم تبسم مسرت آمیزی بر لبانم می نشیند و من آن را می دانم مگر آنکه اندوه در دلم خانه گزیده باشد. اینک عید را با لباس نو و مهربانی شناختم و باز چه مهربان دست مادر بزرگ را بر دستانم فشردم . گونه هایم روی گونه های مهربانان مرا ندای دوستی و فرار از کینه می دهد. جاوید باد این سنت زیبا . همیشگی باد زیبایی های نیاکانمان و خدایی باد عطر بهار و زندگی. + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 23:47 توسط مهتاب |
|