|
در این زندان آدمی سخن بسیار می گوید ، رنگینی دنیا را بسیار می بیند و چه بسا دل خود را بهر این زیبایی ها به ودیعت می گذارد . زمانی غرق در خیالات زودگذر زندگی می سازد ، گاهی دیگر بیشتر می اندیشد و با شمارش لحظه ها اندیشه ی خود را ویران نمی کند. اکنون زمانی فرا می رسد که طبیعت او را ندای کمال می دهد و او با سینه ای لبریز از غرور ادای بزرگان را بر جا می آورد بی آنکه بداند بزرگی انسان در بزرگی قامت نیست ، بزرگی در کمال و معرفت توست ،در بلند نظری و دریا اندیشی توست . بدان که آنچه در ظاهر داری هدیه ناخواسته پروردگارت به تو بوده و اکنون آنچه می شوی نیمی از محبت معبودت است و نیمی دگر هدیه تو به هر آنکه را می باید، پس بکوش بزرگی خود را در هدیه ات تجلی داری زیرا ارزش و عظمت این هدیه از هر آنچه می نگری بیشتر است. حال اگر هدیه خود را به کمال رساندی زبان نگهدار تا دیگران از هدیه تو فیض برند زیرا که اگر خودت لذت دیدن هدیه را به زبان آوری ، از درون آن را بی ارزش کرده ای بی آنکه بدانی چرا کوششت آن گونه که می باید نبوده . پس اگر به موهبت افتادگی نایل آمدی بدان نیم بسیاری از هدیه ات به دل طبیعت راه یافته! + نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 23:7 توسط مهتاب |
|