|
و اینک خروس صبحگاهی نغمه سر داد و چه دلنشین اهل زمین را بهر زندگانی بیدار کرد . همان مرغان زیبایی که می دانند زندگی چیست. و لحظه ها را غنیمتی با حکمت می دانند . و با نغمه ی ناز آسمان بهر ثنا طنازی می کنند. و چه زیبا خورشید طلوع کرد. گرد زعفرانی خود را بر ما تاباند. و ما چه غافل بودیم. ندانستیم. آفتاب خواست ما را یاد آور انسانیت باشد. و چه بی ثمر! و زیباتر از آن ابر معرکه ای به پا کرد. و خورشید را چه نا جوانمردانه از ما پنهان کرد. و ما چه آسوده غافل بودیم. و از فراق خورشید لرزیدیم. و باز ندانستیم که چرا می لرزیم. آنگاه ابر گریان شد از دل سنگی ما . و خداوند رحمتش را نثار ما کرد . و ما چه نا مهربان! آنگاه دانه گندم ، اشک ابر را غنیمت دانست و با او زندگی ساخت . و ما از بهر همان دانه زیستیم. و چه غافل! فصل رنگین باز آمد و ما را در ظاهر خود متحیر ساخت. افسوس که نفهمیدیم. و گل را از ساقه چیدیم. چه نامهربان! مگر گناه گل جز ثنای آسمان چه بود ؟ او شکر آفریده های پروردگارش را کرده بود و این گونه آراسته گشته بود. و ما دریک چشم بر هم زدن او را از زندگانی دور ساختیم. و چه خود خواه بودیم. آن گاه که گل رنگ با خت و چشم فروبست. هنوز نفهمیده بودیم که چرا این گونه پژ مرده گشت. وای بر ما که چه نادانیم! و هیچ گاه هست را نمی یابیم. و او همواره با ماست . و افسوس بر جاهلیت و نادانی . + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 13:22 توسط مهتاب |
|