|
هوا تا ریک بود و نوایی سرد دل را نوازش می داد . نور مهتاب از پنجره ی محقره ی تاریک مرا یاد آور شگفتی می شد . ستاره ها به دور مهتاب حلقه زده بودند و به درون محقره ی تاریک من می نگریستند. شب آرامی بود ، صدای قورباغه ها به من تلنگر تکاپو می زد ، جز صدای طبیعت ، صدایی از جایی بر نمی خواست . همه ی آیات آسمان با من سخن می گفتند . صدایی سبز در تاریکی شب مرا طراوت می بخشید . هرگز چنین شب شگفتی را نظاره گر نبوده ام. جنجالی آسمانی به پا بود . هر از گاهی ابر عاشقانه چهره ی مهتاب را از من می پوشاند ، گویی او هم قصد بر ثنای آسمان کرده بود. صدای شعری دیرینه از خاطرات کوچه های کودکی به گوشم می رسید. غرق در حکمت زمینی و آبی آسمانی بودم . بی خورشید روزهای کودکی صبح سفید محال است . قلم ، حق خاطرات و زیبایی زندگی کودکی مر ا ادا نمی کند. این خاطرات برایم از نوش شیرین تر و از وصف فراترند. دیگر افسوس لحظات مرده را نخواهم خورد زیرا من در شبی به سر می برم که تمام دنیای من و خاطرات شیرینم است. هزاران هزار از این لحظه ها پشت دیگری می روند و کودکی مرا از من دور می کنند. و افسوس که آن روزها را دیگر هرگز نظاره گر نخواهم بود. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 13:40 توسط مهتاب |
|