|
از کنار برگ های خزان گذشتم . نم نم و آرام ،آسوده و خیالی. صدای باد در آن طلوع صبح در گوشم می پیچید. باد گذر می کرد و برگ های فروریخته را با خود به این سو و آن سو می برد. چه زیبا مست باده ی خیال رویا هایم را تقدیم او کردم. او غبار را با وزش صبحدم از دلم ربود. ربود تا آنکه جانم آرام گیرد و گام هایم استوارتر شوند. با پای خود برگ ها را خرد و خردتر می کنم ، به یاد روزهای کودکی و در کوچه پس کوچه های معرفت. حال می خواهم خط مطلق منیت را به دست باد سپارم و مانند کودکان کوچه های پر خاطره در همان گروه بازی دوباره ما شوم. اگر خیال من بال و پر داشت صبحگاهان با دنیایی خاطره ی زیبا ، با نسیم صبحدم همراه می شد و سوار بر برگ های خزان به دورترین نقطه ی رویا سفر می کرد. گنجشکان از صدای باد هراسان می شوند و بهر گرما از سوز و سرمای پاییزی بال و پر می گسترانند. چه زیبا صدای باد با من سخن می گوید و چه زیبا در گوشم نغمه ی آرامش می خواند. الهی به حق همه ی لحظات پر برکت زندگیمان آرامش این پاییز را بر ما همچون بارانی از رحمت عطا کن. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 13:1 توسط مهتاب |
|