|
با روح صبا اي صبا با تو چه گفتند كه خاموش شدي چه شرابي به تو دادند كه مدهوش شدي تو كه آتشكده ي عشق و محبت بودي چه بلا رفت كه خاكستر خاموش شدي به چه دستي زدي آن ساز شبانگاهي را كه خود از رقت آن بي خود و بي هوش شدي تو بصد نغمه زبان بودي و دلها همه گوش چه شنفتي كه زبان بستي و خود گوش شدي خلق را گرچه وفا نيست و ليكن گل من نه گمان دار كه رفتي و فراموش شدي تا ابد خاطر ما خونين و رنگين از توست تو هم آميخته با خون سياووش شدي ناز مي كرد به پيراهن نازك تن تو نازنينا چه خبر شد كه كفن پوش شدي اي سرشك اين همه لبريز شدن آن تو نيست آتشي بود در اين سينه كه در جوش شدي شهريارا به جگر نيش زند تشنگي ام كه چرا دور از آن چشمه پر نوش شدي استاد شهريار + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 1:7 توسط مهتاب |
|