|
مرا پروا می دهند از بی دلی بی آنکه بدانند بی دلان کیستند ! مرا شوق بیداری می دهند غافل از اینکه خود در غفلت زیسته اند ! مرا نماینگر حیات می دانند بی آنکه بدانند با گردش زمین آنان هم به دور خود چرخیده اند . و اندوه که چه زود می رویم و افسوس که چه قدمهایمان سست اند. قدم بر می دارم بهر نور، بهر فانوس ، بهرزیبایی و چه با شکوه است راه گذرم! چه تبسمی بر لبانم لانه کرده و چه ناله ای در این لانه روی پنهان کرده! صادقانه با دل خود سخن می گویم زیرا که تنها من و او معنای صداقت را می فهمیم. عاشقانه با معشوقه ام هم آغوش می شوم زیرا بزرگی تنها معبود مرا می باید . و چه دل نواز باران بر پنجره می کوبد و صدایم می کند، من اینجا هستم! به انتظار تو ای برکت موهوم ! ای نوازنده ی صدای طبیعت من در کنار تو هستم. به رقص برگ بیدارم او می رقصد و مرا با وزش خود به دورترین کرانه ها می برد. و چقدر فاصله ها ناپیدایند پس چه زیبا صدایمان در کرانه ها پرسه می زنند ! پرسه می زنند و ما را به خیال با زمزمه ی هستی غرق در خویشتن می کنند پس چه سعادتمندیم حال که با رقص برگ به زمزمه ی معبودمان نشسته ایم! + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 10:32 توسط مهتاب |
|